خاک نشین افلاک گرد

ز منزل کفر تا به دین یک قدم است
وز عالم شک تا یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش میدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است خیام
**********************************

خدا پرسید میخوری یا میبری؟ ومن گرسنه پاسخ دادم می خورم چه میدانستم آنکه پرسید شیطان بود، وآنچه خوردم سیب .. تنها چیزی که با خود بردم خاطرات زیبای بهشت بود...

آخرین نظرات
  • ۱۵ مرداد ۹۴، ۰۱:۱۶ - سوین
    .......
نویسندگان

۲۹ مطلب توسط «امین ایرانی تبار» ثبت شده است

دانلود کتاب فوق العاده دکترین شوک نوشته خانم نائومی کلاین با مطالعه این کتاب علت رکود اقتصادی که از سه سال قبل در کشور آغاز شده متوجه خواهید شد.  

دریافت









  • امین ایرانی تبار

بسم الله الرحمن الرحیم

ریاست محترم جمهور اخیرا و پس از تایید برجام از سوی مشکوک ترین مجلس تاریخ نظام جمهوری اسلامی  در صحبت هایی فرموده اند حتی قبل ازبرداشته شدن تحریم ها وضعیت اقتصادی کشور را متحول میکند.

اینجا چند سوال از ریاست محترم جمهور باید پرسید؟

1-آیا این وعده هم از جنس همان قول 100روزه است؟

2- اگر این وعده عملی میشود پس تکلیف فرمایشات قبلی ریاست جمهور چه میشود که تمام مشکلات اقتصادی وحتی اب خوردن مردم هم با برداشته شدن تحریم ها حل میشود چه میشود؟

3-اگر این مشکلات اقتصادی بدون برداشته شدن تحریم قابل حل بود چرا دولت محترم با مذاکره با امریکا به تعبیر رهبری در نفوذ به کشور را گشادند و صنعت هسته ای را به تعطیلی کشانده و حتی حق نظارت بر پادگانها و مراکز نظامی کشور را به غربی ها ونهاد های جاسوس مانند اژانس اتمی اعطا کردند؟


4- اگر این مشکلات قابل حل بود دولت محترم چرا طی این دوسال نسبت به حل ان اقدام نکرده است؟

آیا میتوان این برداشت دور از ذهن را داشت که دولت محترم برای فتح کرسی های مجلس حل این مشکلات را به تعویق انداخته است ؟

و بسیاری از این فشار وارد شده بر گرده خلق مصنوعی بوده است؟

یا میتوان تمام سوالات بالا را نپرسید و به این نتیجه رسید که فرقه کدخداییه و دولت محترم چوب اجی مجی پیدا کرده اند و با اتکا به ان قرار است تمام مشکلات کشور  را حل کنند و اصلا احتکاری به نفع یاران انتخاباتی در کار نبوده است...


  • امین ایرانی تبار

یاداوری


تاریخ هیچگاه به احترام هیچ رقاصه ای به پانخواهد ایستاد




پی نوشت:


جای تاریخ برای ترسوها تنگ است!!!!!!!!!!!!


  • امین ایرانی تبار

بسم الله الرحمن الرحیم

آورده اند ظریفی که سابق بر این تمام امور دنیایی و زمینی را به کد خدا محول کرده و اورا قادر متعال در امور معیشتی جمیع امم میدانست، اخیرا در حرکتی بسیار شجاعانه و رمانیتک اختیار آسمانها را هم از ،الله مسلمانان،اب ابن روح القدس مسیحیان،یهوه یهودیان ،ژوپیتر رومیان،و زئوس یونانیان گرفته و به حضرت کدخدا بخشیده است و با مناجات و دعا تمام برکات زمین منجمله باران و برف  وباروری زمین های کشاورزانو نعماتسابقا الهی و اخیرا کدخدایی را از حضرتش درخواست نموده است (باری که مقبول افتد ) گفتنی است این ظریف و حکیم فرزانه پس از تاسیس مذهب کدخداییه سرسلسله این فرقه نو گشته است...

خداوندماراهم از مریدان درگاه حضرتش قرار دهد...

انتهای خبر!!!!


  • امین ایرانی تبار

انیمیشن «ویرانی رویای امریکایی»


http://simafekr.tv/fileattach20150211087277981135.webm



  طی دهه های اخیر بحران های اقتصادی متعددی در امریکا و غرب به وقوع پیوسته است که همه آنها مستقیما به بخش مالی و نظام بانکداری این کشورها مربوط می شوند. انیمیشن «ویرانی رویای امریکایی» در قالب یک داستان کوتاه طنز به توضیح و تبیین مکانیزم سیستم بانکی امریکا می پردازد و با روایتی ساده و روان سعی دارد تا معایب ماهوی و مشکلات عمده ای که این سیستم برای شهروندان ایجاد می کند را به نمایش بگذارد.
این انیمیشن از طریق یک روایت تاریخی و با نشان دادن نقش پررنگ «فدرال رزرو» که نام رسمی بانک مرکزی ایالت متحده امریکا است و در سال ۱۹۱۳ با هدف نظارت بر عملیات بانکی در این کشور تأسیس شده، نشان می دهد که اگرچه این نهاد مسئول تدوین سیاست های پولی، پیگیری رسیدن به اشتغال کامل، تثبیت قیمت ها و رشد اقتصادی در آمریکا بوده است، اما عملا با رویکرد های سودجویانه در جهت تامین نقدینگی بانک های امریکایی برای پرداخت وام های مختلف با بهره های سنگین و بر هم زدن تعادل اقتصاد اقدام کرده است.

  • امین ایرانی تبار

بسم الله الرحمن الرحیم


کاش برخی ترسوهای شبه انسان کمی گرگ مرام بودند،

گرگها موجوداتی هستند که جسارتشان گاه غرور شیرها را میدرد،با شیر میجنگند شاید به ظاهر برای نان اما نامی پر آوازه برای خود رقم میزنند،هنگام نبرد نه بزرگی جسم شیر آنها را میترساند نه جثه کوچک خود را مینگرند،

وهیچگاه سایه ای را بر سر خود بنام سلطان جنگل نمی پذیرند وبه رسمیت نمیشناسند سلطنت شیران را چون شغال مزاج نیستند و روباه مرام...

با غرور به گله کدخدا یورش میبرند و شکار میکنند شرفشان را از ان گله تا مباد همچو سگان کدخدا را ملتمس شوند برای لقمه ای نان و چون این نگهبانان بدبخت در حسرت آزادی نیستند...

.

.


.

.

آری میجنگند و میمیرند تا نشان افتخار پرچم شجاعان باشند و غرور را به بردگی خود گیرند...

  • امین ایرانی تبار

بسم الله الرحمن الرحیم


آرش ،کوروش،رستم ، سورناو... عجب نامهای
گرانی که بر گرده تاریخ سنگینی می کند. و عجیب غروری که مرا و هزار مراکه فرا میگیردو عجب اشک افتخاری که با شنیده شدن نام این افراد ازچشمان همیشه قاضی تاریخ  پارس که سرازیر میشود...

اما این روزها انگار اتفاقات عجیبی افتاده است ،گویا جنگ همیشگی  وازلی خیر وشر ، ستیز فرزندان شیطان وابناء آدم دچار آتش بس شده که ،نرد عشق می بازند وآرزوی برد برای یکدیگر دارند... نه البته نه درهمه گیتی...،کهنوز هم همچون رسم تمام دوران ها نور و تاریکی در ستیز هستند، که نیکی وبدی را از ازل تا ابد گاه پیکار است واز آن تا پس از یوم المعلوم برای عافیت طلبان خلاصی نخواهد بود. آری همچنان دریمن ، سوریه ، عراق ،فلسطین و شایددر همین غریب دیار خودمان هم درغم انسان نشست...اما آیا در اوسط گیتی در پارس مکان ... من باید لبخند نثار شیطان کنم!!؟..

آیا بخشی از ستیز هابیلیان وقابیلیان که در ایرانشهری که ابناء آدم و توران تباران به نمایندگی از شیطان یاوران همه اعصار پایان پذیرفته است؟...

آیا پسران آدم سیطره توران تباران را در دل پذیرفته اند و پرچم سفید شکست برافراشته اند؟... نه هیچگاه...

این ها که خود را در میان خیل انبوه نسل آدمیان که در ستیزی دائمی با اهریمنان دارند خود را جا کرده اند آری این نازک اندیشان بی شرم دشمن که خود را در پوسته ابناء آدم جای می دهند تا ترکمانچای ها را امضا کنند... و با لحنی پر فریب خطاب به اهالی پارس شهر این مدافعان ازلی حقیقت، رویترها و کاپیتالاسیون ها را موجب تسلیم ارتش همیشه ستیزه جویه شیطان مقتدای باخترشهر گیتی معرفی میکنند.. اما این نازک اندیشان آیا نمی دانند برتری یا حداقل برابری مادی با لشکر شیطان جز با ایمان به خدا و سینه سپر کردن و فریاد کشیدن بر سر ابلیس ممکن نیست؟..هرچند عده ای پرچم پیروزی بالا ببرندو هرچند آرزوی سپید بختی و برد برای شیطان داشته باشند و لبخندها نثار یکدیگر کنند و سلیقه شان تا ابد کویر را جهنم بخواهد. اما من استیلای تاریکی را نخواهم پذیرفت ..، نه من تسلیم هرم جهنم نمیشوم و مشتی از دریای شن های بی جهت و دیر پایان کویر جهنم نخواهم گشت، من شورش می کنم همچون درختانی که در کویر می رویند ،هرچند از تشنگی بمیرم  ... هرچند ریشه هایم را ببرند...اباذر خواهم شد برای علی

آری ابناء آدم ماییم نه کس دیگر  ، ما پیشوایانی داریم که همواره مومن بودند به پیروزی نور پرستان بر تاریکی مسلکان ... آری ما پیشوایانی داریم که تا جهان جهان باشدشیطان ستیز بوده هستند و خواهند بود وما به آنها اقتدا می کنیم...

آری ما از سرزمین فاتحان نور هستیم و فرماندهان و پیشوایانی چون علی ، حسین ، زینب  ، سیدجمال،شیخ فضل الله ها داریم...ما از سرزمین روح الله و سید علی هستیم... 

آری چنین پیشوایانی برای ابد ظلم ستیز و شب گریز باقی می مانند و همه را به برپایی قسط و دادخواهی دعوت می کنند با هر رنگ ومذهب و نژاد از همین روست که این نوا را در طول تاریخ فریاد زدند که آنان که رفتند کاری حسینی کردند وآنها که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.. بلی آن پزشک آرژانتینی هم نمی خواست یزیدی باشد که گفت هرچه از دست می رود بگزار برود چیزی که به التماس آلوده باشد نمی خواهم هرچه باشد حتی زندگی... از همین رو بود که ارنستو چه گواراها هم دل به دریای حسینی دادند و قطعه قطعه شدند در جنگلهای بولیوی تا اثبات کنند هرگاه شب ستیز باشی حتی اگر کافر باشی... کفر تو می ارزد به تمام دنیا و می ارزد به ایمان عافیت طلبانی که اسلامشان مانند کفرشان به هیچ نمی ارزد...

آری ما اباذر تباران هنگامی سید علی فرزند علی و زهرا را می بینیم اشک شوق در چشمانمان حلقه میزند  زیرا آن عمامه سیاه که در عزای جدش بر سر دارد مارا به حسینی بودن وا می دارد، چفیه سفید بر گردنش ما را زینبی می خواهد تا فریاد کش و رسوا کننده شیطان باشیم... ، دست مجروحش همچون عباس ابن علی مان میخواهد تا تمام وجودمان  امام زمانمان باشد وحجت الهی عصرمان، سخنرانی قرایش که در کلماتی با زر ورزق سکوت پیچیده شده وهمانند با شکوه ترین سخنرانی علی(ع) که همانا 25 سال سکوتش بود به اباذر بودن دعوتمان می کند تا با استخوان گیر کرده درگلوی علی بر سر بوهریره و کعب الااحبارها بزنیم ،آری طاغوت نسبان بدانند که لبخندی نثارشان نکرده ایم و تا انتهای وسعت آخر الزمان با هیبت سیدعلی ها برشان هجوم میبریم که..اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النّورِ ۖ....





  • امین ایرانی تبار

بسم الله الرحمن الرحیم



آفتاب در حال غروب و من قدم زنان در انتهای شهر با دست هایی در جیب میرفتم و در هوای نه تاریک ونه روشن این منطقه از شهرگویی آسمان دل خیلی پری داشت ،که اینگونه میبارید ،صدای شر شر باران آرامشبخش فضا بود ومن بدون هراس از خیس شدن و سرما خوردگی و عفونت زیر باران به رفتن ادامه میدادم ودر این میان احساس کردم نگاه کسی متوجه من است ،سر چرخاندم دیدم نگاه متعلق به مردی میانسال است که با پیراهنی صورتی درایوان ایستاده و با کراواتی آبی و سفید راه راه و سیگاری در دست و موهای جو گندمی با تعجب مرا می نگرید ،البته کمی هم با حسرت مشخص بود روزگاری مرد هم به راه رفتن زیر باران علاقه داشته و راه می پیموده است تا مقصد ها ی کوتاه را تحقیر کند که مقصودی بلندتر داشته است خیلی بلند تر اما جایی دیگر خسته شده و منزلی را برای زندگی که خود فقط آن را زنده بودن میدانست انتخاب کرده است ،آری متعجب بود و شاید با پوزخندی که تو هم روزی چون من از رفتن دست خواهی کشید و دیگر لذتی از باران نخواهی برد البته من ایمان دارم که او اشتباه می کند،زیرا جز باران چیز دیگری را زیبا نمی بینم ... سر چرخانده و بی اعتنا کوچه را درحال عبور بودم که مرد داد زد هی تو با توام ... البته من سرم را برنگرداندم ... مرد ،داد زد تو یک جوان احمقی وگرنه چرا یک نفر باید بارانی باشد ؟ اعتنایی نکردم به غرولندهای مرد بارانی دیروز ... چند دقیقه ای گذشت از ستیز نگاههای من و آن مرد خسته وساکن امروز...که صدایی مرا به خود آورد ... هرچه جلوتر میرفتم صدا نزدیکتر میشد ... آری خوب که دقت کردم صدای سرفه مردی میامد. که با صدای باران درهم تنیده بود... صدا را پی گرفتم وجلو تر رفتم .. ناگهان با منظره غمباری مواجه شدم ..مردی با لباس یکدست سفیدوریشی کم پشت وچهره ای بسیار نورانی که حالا پیراهن سفیدش  کاملا خونی شده بود .بر روی زمین افتاده  بود وبا هر سرفه  خون از دهانش خارج میشد..با وحشت پرسیدم تو که هستی ...؟ اینجا چه خبره...؟مرد با زحمت خود را جمع وجور کرد و گفت ... من همچون نامم برگزیده هستم تا مغز جوانها را ازچنگال مارهای ضحاکان مار بدوش نجات دهم.... من گفتم بگذر امبولانس خبر کنم...خندید و گفت کار من دیگر تمام شده است ضحاک به همراهی مشتی اهریمن خو از تاریکی  استفاده کرده وبا پوشیدن لباس دوستانم بر من یورش برده و این گونه به چاه مرگم افکندند،و کتابم را که در ان راههای نجات از چنگ اهریمنان در ان بود را به چاهی افکنده وآن را سوزاندند.. و خطاب به من گفت حالا رسالت تو این است که به شهر فردا بروی و درهنگام طلوع آفتاب این بلایی را که بر سر من آمد به علیرضا و دوستانش بگویی ... بجنب راه بیفت... و نفسی کشید و جان داد .... ومن سریع به سمت شهر فردا راهی شدم و هرچند هم اکنون از شهر خارج شده ام و تاریکی محیط اطرافم را احاطه کرده است ... و موجودات شیطانی سعی درهجوم به من دارند اما من به راه خود ادامه خواهم داد...

  • امین ایرانی تبار



بسم الله الرحمن الرحیم


امروز میخواهم کمی با مهم ترین دلیل آفرینش درد ودل کنم

سلام ای مادر تنها،ای مادر حقیقی ،ای مادر ایمانی،ای مادر تنها، ای مادر مادران پاک و سلام بر تو ای مادر 18ساله نه تو 18 ساله نیستی تو هم سن آفرینشی هم سن خلقت نه چه می گویم که خلقت به خاطر تو بود ،شنیده ایم که شما پاره تن رسول مهر بودید،پس یقیین کردیم هرکه پاره تن رسول الله را بیازارد نه فقط خود رسول الله که خداوند را آزارده است،اما چگونه باور کنم که عده ای به نام خدا و به نام دین و به کام شیطان خدا را می آزارند.

مادر پنهان گویا چشمان ما لیاقت و شایستگی دیدن حتی مزارت را نداشت که بعد از سالیان دراز همچنان پنهان مانده ای،یا شاید ما کور گشته ایم و تو را نمی بینیم پندارمان این است که بیناییم.

نیک بنگر !دخترانی را که پدرت از صید دام جهالت کهنه بشر شب زده رهانیده بود،اکنون خود خواسته گرفتار شب تاریک اما رنگارنگ غرب گرفتار گردیده اند،آری ببین که چگونه بیماری برهنگی زنان ما را از پا انداخته و فمنیسم ،تنوع طلبی چه برسرشان و سرمان آورده است.


ای گوهر پنهان خدا نیک بنگر! مادران دیگر شیر دختران زینبی نمی پرورند ،چه شده است که صدف مادرانه دیگر مروارید درخشان نمی سازد؟

اگر آن زمان جسمشان را زنده به گور می کردند دریغا که سالهاست روحشان  را زنده به گور می کنند، هلهله ی شیطانی سر می دهند و میگویند آزاد شدید آزاد..

بای ذنب القتلت؟ چرا که خود نمی دانند مرده اند پس من به جای انها می پرسم به کدامین گناه روحشان را کشتند ناپاک نامردمان زر سالار؟آری روحشان را ربودند و تراشه ای در مغزشان گذاشته اند جماعت شیطان مسلک که به این بینواها می گوید چه بخور،چه بپوش ،چه طور رفتار کن اصلا چگونه راه بروتا دل در بند نفس شیطان زده ها لذت ببرد از بردگی اینان،

بگذریم...

راستی آن هنگام که به دیدار پدر مهربانت رفتی او از ظلم و جوری که بعد از رفتنش بر تو روا داشتند سوال پرسید؟نپرسید آتش وجود شیطان در دستان که بود؟نپرسید بر تو چه روا داشتند امتش پس از او؟حتم دارم گله که نه خون گریه می کرد از این که هارون وار علی تنها ماند و حتم دارم در کوچه هنگام دست بسته بردن یدالله زمزمه می کرد با اوابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلَا تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِی مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ 


از این نیز میگذریم...

اما می خواهم اعترافی تلخ بنمایم به نمایندگی از خیل عظیمی از محبین شما وآن اینست که علیرغم این که هنوز محبت شما ،همسرتان ،پدر و فرزندانتان را در دل خویش نگاه داشته ایم اما برای ایمانی که از دست می رود کاری نمی کنیم...

آری فرزندت را سالهاست در زندان معصیت،کاهلی ،فراموشی و درس نگرفتن از تاریخ حبس کرده ایم و چه رنج آور است  که قومی خود مانع نجاتشان به دست منجیشان گردند.... نه از این دیگر نمی توان گذشت ...

پس یاریمان ده تا زنجیر عبودیت خود شیطانی مان را از گردن باز کنیم،و بت های خیالی خود ساخته را در هم بشکنیم تا بتوانیم برای ایمانی که از دست میرود کاری کنیم تا هرچه سریع تر الهم اعجل الولیک الفرج را معنا بخشیم...

آمین

  • امین ایرانی تبار




بسم الله الرحمن الرحیم


شعر ذیل شعر آمریکا از زنده یاد سیاوش کسرایی عزیز هستش شاعر در این شعر که پس از تسخیر لانه جاسوسی سروده می شود ، به خوبی ماهیت فاشیسم امپریالیسم امریکا را بر ملا می کند و به مسائلی مانند بنا بودن امریکا بر شالوده سرمایه سالاری ،نژاد پرستی و بازبان زور صحبت کردن با ملت ها از سوی امریکارا به شدت نکوهش می کند ، ومعتقد است خود فروخته ها در هر ملتی دل به علائق آمریکایی میسپارند که از واژه باشگاه فرومایگان برای این ابیات خود اسفاده می کند .

شمارا به خواندن اصل سروده دعوت می کنم


آمریکا

باشگاه فرومایگانی وفرودگاه خشم جهانیان

بازار بزرگ بردگی قرن.


وارونه کار کیمیاگری تو

که زندگیرا خاکستر

وعشق را روسپی می کند.


درجنگل عظیم صنعتت

بردرختان سترگ

تفاله میوه های آدمی آویختست:

سیاه و زرد

سفید وسرخ.


از کشتزارهای علمت چه می روید؟

قارچ های اتمی.


تاجر هماره مستی تو

که باروت به دنیامی دهد

وبه بهای آن

گلاب می گیرد.


غول هزار دستی

که بایگانه چشم آز در پیشانی

پی درپی

پیرامون را می پایی.


بشنو!


می آیند

چنداچند وگروه ها گروه

نه،غم آوای شبانه نیست


سرود سرخ سحرگاهست

که پا میگیرد.


نگاه کن!

ستارگانت

یکایک از پرچم تو می گریزند.

ودر دستت تنها

پارچه ای می ماند،

بل قابدستمالی

برای برق افکندن به کفش کهنه سرمایه داری.


آری ، نگاه کن

که ستارگانت  می گریزند

چه،آفتاب بر می آید.


دوشنبه 14 آبان 1358

  • امین ایرانی تبار