خاک نشین افلاک گرد

ز منزل کفر تا به دین یک قدم است
وز عالم شک تا یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش میدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است خیام
**********************************

خدا پرسید میخوری یا میبری؟ ومن گرسنه پاسخ دادم می خورم چه میدانستم آنکه پرسید شیطان بود، وآنچه خوردم سیب .. تنها چیزی که با خود بردم خاطرات زیبای بهشت بود...

آخرین نظرات
  • ۱۵ مرداد ۹۴، ۰۱:۱۶ - سوین
    .......
نویسندگان

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

شب روزها را دریده است،روبهان شیرها را در زنجیر کرده اند،دست روبهان با مکر انسان ها سوی اره ها دراز شده است ،بیچاره روبهان نمی دانند ماشین های بی احساس کل جنگل را میسوزانند ونعره شیر در بند فقط از برای بی پناهی خود نیست ،آری شیر پرخروش با آوای پرسوز خودمیخواهد به روباه هشدار دهد که مزد همنشینی با اره ومکر روباه چیزی جز اسارت روباه وآوارگی سنجابها وشکار هزاران بچه آهو نیست.
  • امین ایرانی تبار
بسم الله الرحمن الرحیم

ابتدا دغدغه ام بسان هم سالانم توپی بود و شوتی و لذتی بس نایاب درکنون وفراوان درعالم کودکی ، گذشت زمان وچرخید فلک اندکی بازی کودکانه زندگی را جدی تر گرفتم مدتی با جلال خسی درمیقات داشتم و بعد غربزدگی را دوره کردم،واز محضر جلال خداحافظی کرده و به مقصد والتردویدم و گه گاه در پیاده رو افکار مونتسکیو قدمی زدم هرچه را گفتند نشخوار کردم تا اینکه از قضای روزگار به جمله ای از والتر برخورد نمودم که انسانهای تیره پوست را به جرم تفاوت حاصل هوس جنسی انسانهایی دانست که با حیوانات نزدیکی کرده بودند واین موجودات شبه آدم را به عرصه ی هستی اورده بود ، و آنها را همواره مورد لعنت قرار میداد، به یک باره بدم آمد، شاید بپرسی از چه؟ ابتدا از خود کینه به دل گرفتم که چرا غرق چنین افکار شومی که انسانیت را در قتلگاه متمایزات به مسلخ میکشاندو بعد از والتر مونتسکیو هم سلکانش که برتری را در تفاوت ها جستجو می کردند راستی فراموش کردم بگویم در این مدت چندروزی با زردشت نیچه رفیق شدم ومدتی را درراه مال رو افکار نیچه که آن را بزرگراه میپنداشتم سیر کردم، وبه یک باره بالگد زیر کاسه و کوزه والتر و مونتسکیو ،نیچه و تمام اندیشمندان غربی زدم به دلیل مورد ذکر راستش نه تمام غربی ها که هنوزهم کمی دل در گرو ذهنیات مارتین هایدگر دارم،از همین ره رو به سراغ یار قدیمی بازگشتم بازهم من بازهم جلال و بازهم خسی درمیقات وسرکله زدن با مدیر مدرسه افکارم و غربزدگی اعمالم اما این بار دیگر جلال ماندنی بود ، گفت به سراغ هدایت به طرف دره پوچ گرایی صادق نروم و از او پرسیدم به کدام شهرستان تفکر ذهنم را به سربازی میفرستی، با همان لبخند نقش بسته بر صورتش در روی جلد نون والقلم گفت این بار تو را نه به یک پادگان بسته که به نیروی دریای میفرستم تا افکارت با شناور شریعت مطهر دریانوردی ذهن و اندیشه ها را به خوبی فرا گیرند،شریعت مطهر؟ این دیگر کجاست؟ که به یک باره نون والقلم تکانی خورد و استاد فرمود تو علی را میشناسی گفتم کدام علی را میگویی ؟ گفت همان تو هنوز علی را نشناخته ای که اینقدر پریشانی برو یک علی را ببین که در صحن به قول خود علی پیامبر قیام حسین(ع) یعنی زینب کبری(س) دفن است.... حالا دیگر تقریبا دستم از کدام دو علی صحبت میکرد یکی اعلی بود در بندگی و انسانیت وکه چون اویی دیگر مادر گیتی نتواند به دنیا اوردن همانی که اعظم خلقت پیامبر رحمت محمد مصطفی (ص) درموردش فرمود صاحب بازویی که هرضربه اش از عبادت دوجهان تمامی مخلوقات برتر استو علی دیگر همان صاحب صدای گرم و قلم دردمندوکه تمام زندگیش را وقف شناخت علی (ع) و انصارش کرده بود و تمام بشر را به علیوار زیستن و علیوار مردن و علیوار عشق ورزیدن دعوت می کرد ومیکند از همین طریق بود که اباذر را شناختم ودردهای شیعیان علی(ع) را باتمام وجود حس کردم و... اما اصل شریعت که در واقع همان علی(ع)بود را از کلام وقلم وزبان علی شریعتی دریافته بودم اما راستی جلال درمورد شریعت مطهر گفته بود مطهر بود البته افکار علی شریعتی اما احساس میکردم چیزی هنوز کم است ،خواستم به سمت جلال بازگردم و بپرسم آنچه را که باید می پرسیدم که مردی با لهجه شیرین مشهدی دست افکارم را گرفت از صدای گرم و چهره پر شور و نگاه دغدغه مندش شناختمش رحیم پور بود،دکتر رحیم پور ازغدی گفت جلال سالهاست که خفته است هرچند نه در قلم وکتبش اما اینقدر پیرمرد را خسته نکن از چرایی مطهر بودن افکار علی شریعتی میخواهی بدانی؟ باهمان نگاه حیرت زده ام گفتم آری .... گفت مگر نشنیده ای که خود علی شریعتی افتخار میکرد که اورا از جنس روح الله بدانند و غلام  فکری مرتضی مطهری میخواند خود را باشکسته نفسی تمام ،گفت خب دنبال چه میگردی راه مشخص است به دنبال استاد رفتم فلسفه اخلاقش را از بر کردم و حسین را درحماسه حسینیش بخوبی دریافتم وبعد از آگاهی یافتن از خدمات متقابل ایرانیان و اسلام دست استاد را بوسیدم براستی حالا دیگر خوب میتوانستم دریای افکار را سیر کنم و از همین دریا نوردی که حالا به لطف جلال و شریعت مطهر انقدر برایم آسان شده بود که باچشم بسته هم راه را در طوفان وامواج چند ده متری شب پیدا میکردم به جزیره ای سرک کشیدم یادتان که هست هنوز کمی دل در گرو ذهنیات هایدگر داشتنم را این جزیره کمی نافهم بود برایم ارام ارام که قدم برداشتم پیرمردی را دیدم کمی نهیف از لحاظ جسه و ضخیم از شدت افکار از همان شمایل همیشگی اش شناخته بودم پیرمرد را سیداحمد فردید بماند که چه ها گفتیم چه ها شنیدم از این پیر تفکر با جبر و دترمینیسمش به موعود گرایی واقعی طراز قرآنیش رسیدم   و ستایشگر نظام دینی سازگاز با ذهن وتعقل شدم در همین روزگار خوش با استاد بودم که صدای آشنایی مرا بخود آورد صدای را میشناختم صدا ،نوای دلنشین مردی بود که عادت داشت فتوح را روایت کند، داشت میگفت از حماسه ، کمی پیش که رفتم دیدم منظورش از فتح ، فتح خون است زیبا بود بی نهایت بعد از اینکه سیراب شدم از تفکرات ونوای دلنشینش، قصد خداحافظی کردم از او پرسیدم  :راستی وعده دیدار مجدد ما کی باشد؟ با همان چهره مهربانش پاسخ داد :ان شاءالله زمانی که به روایت فتح نهایی پرداختم،از او پرسیدم راستی جزیره ای دیگری میشناسی در این اطراف دستش را بسویی دراز کرد وگفت به آنجا برو... مسیر دستش را که نگاه کردم دیدم دریا طوفانی شده لحظاتی نگران شدم تا اینکه دیدم کشتی بزرگی با نور بسیار زیاد که تمام پهنه شب زده دریای پر تلاطم و طوفان را روشن کرده بود به کنار جزیره امد طنابی انداختند با زحمت به بالا رفتم تا به عرشه کشتی رسیدم ، پیرمردی نورانی و بی نهایت زیبا را دیدم که دستم را گرفت برخواستم دستش را بوسیدم ، تا پیش از این فقط  تحسینش میکردم اما حالا دیگر به لطف اساتیدم میشناختمش  او نوری است که مارا به سمت نور میبرد در این کشتی انواع نژاد های انسانی را میشد دید از انسان های250ساله ،تا اهالی سرزمین وحدت انسانی ،ناخدای این کشتی نور سید علی خامنه ای چنان با صلابت چشمانش را به مسیری که نورمشخص میکند دوخته است که خاطر همه کشتی نشینان راحت راحت است که راه بلدراه دارند،مطمئن هستیم که بهترین ناخدای ممکن را داریم... به خودم که نگاه میکنم از ته دل میخندم من کجا وکشتی نور کجا ...من خاکی کجا و سیر در افلاک کجا.......آری حالا به لطف راه بلد راه ستایشگر نور شده ایم آفتاب را آرزومندیم.
  • امین ایرانی تبار

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بو

  • امین ایرانی تبار

شب تاریک و سنگستان و مو مست             پست ثابت




شب تاریک و سنگستان و مو مست   قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت   وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
  • امین ایرانی تبار